تبليغاتX
.................آرتاوریژ...............
 
.................آرتاوریژ...............

یادداشت های محمد پورعبداله فرشبافی
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
20 اول

20 اول

دیروز روز اول دانشگاه بود...

...

سر کلاس که رسیدم روی بازوی صندلی یک ورقه بود... بی نام... مربوط به امتحان علوم سیاسی ... نمره اش ۲۰ بود....

نمیدانم این اولین ۲۰ من بود یا آخرین ۲۰ یک دانشجو که حالا دیگر نبود.... 

اين عكس تزئيني است

دانشگاه تهران



88/07/07-11:36 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
ناتزارت شهر بي دفاع

ناتزارت شهر بي دفاع

 

1- روز - خارجي – درب نگهباني تلويزيون دولتي اسرائيل

نگهبانانِ اونيفورم پوشِِ تلويزيون از ورود مردي شيك پوش كه از كراوات و دستمال جيبش به خواننده ها مي ماند ؛ جلوگيري مي كنند. بعد از يك مصاحبه تلفني توسط نگهبانان مرد شيك پوش با احترام به درون راه مي يابد.

همه اين تصاوير را از دور در نماي لانگ شات و بدون صدا مي بينيم.

2- روز – خارجي -  خيابان شماره3 شهر ناتزارت

مردم بي دفاع فلسطين در حال زد و خورد با دژخيمان اسرائيلي هستند.مردم سنگ پرت مي كنند. اما ددمنشان رژيم صهيونيستي  جوابشان را با گلوله و گاز اشك آور مي دهند. برخي ماموران بر بالاي بامهاي خانه هاي مسلمان نشين در حال پرت ديشهاي ماهواره به خيابان هستند.

3- روز – داخلي – استوديوي 12 تلويزيون دولتي اسرائيل

بنيامين خواننده مشهور اسرائيلي همو كه در سكانس يك ديده ايم ؛ در حال ورود به استوديوست.مدير صحنه و دستيارش مبل قرمز رنگ دكور را رفو مي كنند. بنيامين با راهنمايي كسي روي مبل مي نشيند. دستيار تهيه به بنيامين نزديك مي شود .

دستيار تهيه : خيلي خوش اومدين  آقاي بنیامين . ظاهرابه خاطر ناآرامي هاي شهر  قراره برنامه با 10 دقيقه تاخير پخش بشه ولي مجري اعلام ميكنه كه برنامه زنده ست.

بنامين با لبخند اما گيج و منگ سر تكان ميدهد.

                دستيار تهيه ( ادامه ) : در ضمن خيلي شاد و بشاش  باشين. ترانه تون هم كه انخاب كرديم ميهنيه. پس خيلي با صلابت باشين.

صداي كارگردان از رژي به گوش مي رسد: مي ريم براي ضبط ... آماده ... 3 .... 2 .... 1

4 – روز – داخلي و خارجي - خيابان شماره3 شهر ناتزارت – ماشين بنيامين

بنيامين در حال رانندگي در خيابان است. خيابان نا آرام است . برخي جوانهاي مسلمان با چفيه بر صورت در داخل جوبها تردد مي كنند. صداي تير و فرياد در هم آميخته است.

بنيامين ال سي دي خودروي خود را كار مي اندازد . تصويرش پديدار ميشود. مجري عصر آرام و زيباي 28 ماه اوت را به زبان عبري تبريك  مي گويد و اعلام ميكند كه بنيامين خواننده نسل جوان همينك باماست و ترانه وطن هميشگي رااز او خواهيم شنيد.

بنيامين ال سي دي را خاموش مي كند و چون حواسش به آن است ، بشقاب ماهواره اي را كه از پشت بام خانه اي در مقابل ماشينش مي افتد نمي بيند.ترمز شديدي مي كند. ال سي دي  در اثر ترمز در جايش كج ميشود اما فعلا زمين نمي افتد.

سنگي از كنار خودروي بنيامين غران مي گذرد اما فعلا به ماشينش اصابت نميكند.

قطره ای آب بر گونه  بنیامین پدیدار میشود که معلوم نیست اشک اوست یا از ماشین آب پاش روی صورتش پاشیده است.


همه نامها  و مکانها تخیلی است.

 

 

 

 



88/05/01-13:43 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
بچه داری

بچه داری

 

ما توي خانه مان يك بچه زر زروي همه چي خواه حرف نشنو داريم...
كه يك موقع هايي حسابي مي زند زير گريه و اعصاب برايمان نمي گذارد....
توي اين مواقع آقاجان فوري مي رود و چهار تا عروسك جغجغه دار بالاي سر اين بچه تخس نصب مي كند...
بچه كه صدايش را مي برد ، صداي عروسك ها روي نرو مان  مي رود...
همين موقعهاست كه آقاجان يكي يكي عروسكها را بي آنكه اين بچه زيادي باهوش بفهمد از تختش جدا مي كند و فقط يكيشان مي ماند كه جغجغه ندارد...
حالا ست كه مي توانيم چهار ساعتي كپه مرگمان را بگذاريم....

آقاجان می گوید بچه داری لم هایی دارد که شماها زودتان است بفهمید....

 




88/03/17-15:46 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
مسعود شوتی

 

آقای ناظم گفت برای انتخاب مبصر یکی یه صفحه کاغذ در بیارید و اسم مسعود یا سعید رو توش بنویسین.... اسم هر کدوم بیشتر بود اون مبصرتونه.... در ضمن اسمهای دیگه ننویسن که بیخوده...

کاغذها را که شمردیم...۲۶ تا سعید بود ۲۶ تا مسعود... روی یکی از کاغذ ها هم نوشته بودند : شوتی!

مسعود که هروقت بچه ها شوتی صدایش می کردند قاط می زد ، دستش را برد بالا و گفت : آقا اجازه بعضیا منو شوتی صدام می کنن....

تا قبول کرد شوتی است ، با ۲۷ کاغذ شد مبصر بچه ها....


خبر تولید مستند ضلع آخر در خبر گزاری فارس

خبر تولید مستند ضلع آخر در خبرگزاری شبستان

خبر تولید مستند ضلع آخر در سایت رسمی عشرت شایق

خبر تولید مستند ضلع آخر در خبرگزاری ایسنا

خبر تولید مستند ضلع آخر در نیوز پرس

خبر تولید مستند ضلع آخر در سایت قطره



88/02/05-11:15 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
کلوز آپ ، لانگ شات

 

...

 

زن و شوهری که داخل اتومبیلشان به سیزده به در می روند و سر اینکه این جاده ، جاده شمال است یا جنوب ، دعوایشان شده ؛ غافلند کمی بالاتر خلبانی به همه ماشینهایی که تا لحظاتی دیگر به ترافیک گره می خورند ؛ می خندد.

 

 

 

آرزو نمی کنم خلبان بودیم ؛ اما کاش دنیا را به جای کلوز آپ ، لانگ شات می دیدیم...

 

 

           نمونه یک نمای لانگ شات                               نمونه یک نمای کلوزآپ

 



88/01/15-16:44 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
روز ـ داخلی - دفتر کار حاج حسین آرامش

اين عكس تزييني است

روز ـ داخلی - دفتر کار حاج حسین آرامش***

یک دفتر به غایت معنا شیک را می بینیم. دختران زیبا روی اما محجبه یکی پس از دیگری با حرکات دوربین همسو شده کارهای روزانه خود را انجام می دهند.

دختر ۱ تلفنی به کسی حرفهایی می زند و به ما می فهماند حاج حسینی که دارد می آید حسابی بد خلق و عصبانی خواهد بود.

دختر ۲ با تلفنی سیار برای حاج حسین بلیت رزرو می کند.بلیت برای فردا جای میدهد.

مرد ۱ که ریشو هم هست عکس هایی از جنگ را وارد اتاقی می کند . عکس ها را  سرو ته می آورد.

مرد ۲ میوه می چیند. پرتقالی اسرائیلی قل میخورد و به عکس های سر و ته ِ آن کنار بر میخورد.

پاهای حاج حسین توجه دوربین را جلب و با خود همراه می کند.

همه پرسنل وارد اتاق می شوند. دستها به نشانه احترام یا شاید ترس بهم گره می خورند.

حاج حسین در کنار بازی با آکسسوار حرف میزند.

گوشی تلفن را بر میدارد و می گوید این لامصب برا این اینجاست که برای ما تولید کار کنه ... به مرد ۲ اشاره می کند... حجت برای این به من و شما چای میده که گلومون سر قرارداد خشک نشه....

این اگه اینجاست "اشاره به گل روی میز" باید پول بسازه...این اگه اینجاست "اشاره به زیر سیگاری" باید پول بیاره....  این اگه اینجاست " اشاره به خودکار " باید پول بیاره....  این اگه اینجاست "اشاره به عکس زرمنده ای روز میز"......


* عکسش را گذاشت روی میز .... عکسش عمل کرد اما....

** این پست تقدیم میشود به آقایان بیضایی و حاتمی کیا

***  سکانسی از فیلمی که ساخته نشده و حتی متولد هم!!!

  


چند وقت پیش که یادتان هست یک پست گذاشتم که موتور های جستجو او را نمی شناسند...

حالا که رفت شاید چند روزی در صدر باشد...

مهری مهر نیا 



87/11/26-14:50 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
بارون سوسویِ ارمنی ِ آپارتچی ِتنهای ِدوست ِداشتنی

بارون سوسویِ ارمنی ِ آپارتچی ِتنهای ِدوست ِداشتنی

بارون سوسو ارمنی است .... او در آپاراتخانه سینما دریای نور کار می کند... روغن آپاراتش بوی مرغدانی می دهد....

این روزها در ماه قمری محرم است....

این روزها در ماه میلادی ژانویه است....

آنتن رومیزی تلویزیون سیاه و سفیدش را به تنه آهنی آپارات وصل کرده تا بهتر پخش کند...

برای مردم  ،سینما پخش می کند....

خودش اما ، تلویزیون می بیند...

صدای عزاداری از سالن سینما به گوش می رسد و تصویر عزا از تلویزیون به چشم...

"بارون سال نو ات مبارک" می گویم و می زنم بیرون....

بارون حتی از مردان تنهای لانگ شاتهای فیلمهایش هم تنها تر است....


* لانگ شات : نمای باز در سینما

** وبلاگم به بهانه تولدش یکم و پانزدهم هر ماه به روز خواهد شد.



87/10/04-18:44 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
قطعه ای از یک پازل

 

- پی او وی* یک جوانه

آنقدر خاک بر سرم ریختند که جوانه زدم...

 

*

 

 * پی او وی  در سینما به نمای نقطه نظر می گویند 

 



87/05/26-2:57 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
شب حرمت زده

 

 شب حرمت زده

 

۴۲ دلار دادم و وارد اتاق شدم.

۲ دلار هم انعام کارگر روسپی خانه.

پشتش به من بود.

از پشت دستهایش را در دست گرفتم.

 

به دست نوازندگان گیتار می ماند...           

کشیدگی انگشتهایش و بوی ادکلنش مرا یاد چه کسی می انداخت؟؟؟؟؟..... نمی دانستم.

....

وقتی که برگشت ؛ چشمهایش هم آشنا بودند...

 

صدای قلبش دلچسب تر از عشق بازی مان بود... و فقط گوش دادن به آن ارضایم میکرد....

 

۴۰ چوب برای صدای قلب! مسخره بود شاید!

بالاخره ه هم یادم نیامد کجا دیده بودمش...

***

از اتاق که بیرون آمدم یادم افتاد....

بیمارستان مرکزی شهر...

وقتی که خواهرم مرگ مغزی شده بود....

زنی که نیاز به پیوند قلب داشت....

من به قلب کاترینا تجاوز کرده بودم؟!

خواهر عزیزم کاترینا   گیتارت را هنوز دارم....

 


پی نوشت ۱ :

هر بار که طرح یا مطلبی به ذهنم خطور میکند و نمی توانم آن را روی کاغذ بیاورم حسی به من دست میدهد و هرگاه که نوشته هایم را نمی توانم به تصویر بکشم حسی دیگر...

به ترتیب حس مردان عقیم و حس زنان سقط کرده!

 شرمنده

 


 پی نوشت ۲:

آقای قاضی...

من هیچ ادعایی ندارم....

مشکل از من بوده...باید هم پایان تلخی برای خودم متصور بشم...

من زیادی خوب بودم....من بی دفاع و البته بی مدرکم....

من چه دفاعی دارم بکنم وقتی برتولوت برشت میگه:

دنیا برای آنها که با احساس به آن نگاه میکنند تراژدی است و برای آنها که باعقل نگاه می کنند... کمدی!

 من بی دفاعم...من زیادی خوب بودم...

وروی دیگر این سکه زیادی بد بودنه!!!!!!



87/02/19-2:40 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
یک شبانه روز ، 25 ساعت

پیش نوشت :

میخواهم داستان بنویسم ... به سیاه نویسی هایم نگاه نکنید ... هنوز نوروز و هفت سین را دوست دارم......

میخواهم در باره سربازی بنویسم که بر بالای برجکی دارد نگهبانی میدهد. شخصیت پردازی و ایجاد پیچ داستانی و کشمکش را خوب بلدم....

میتوانم برای سربازم نامزدی تعریف کنم که راس ساعت یک نصف شب با او قرار دارد ....

یا حتی سربازم میتواند خشاب پرش را در یک پایان تراژیک در مغزش خالی کند....میتوانستم از بوی بد برجک پشت منطقه (بوی شاش بایگانی شده سربازان پایان خدمت گرفته) برایتان بگویم....

اما در کم گویی لذتی یافته ام که رمان نویس ها هرگز آنرا تجربه نکرده اند.... 

 


 

یک شبانه روز ،

     25 ساعت

یا

" جشن مهـــــــرگان "

ازساعت ۱۱ تا ۱ نصف شب را قرار بود در برجک پشت منطقه نگهبانی دهد...

ساعت ۱۲ که شد ؛ پاسبخش آمد و گفت ساعتتان را یک ساعت عقب بکشید...

ساعت دوباره ۱۱ شده بود....

 



87/01/07-19:16 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
خانه تکانی

خانه تکانی*

 

" این آخر سالی تغییر دکوراسیون خانه بدک نیست " آقا جان می گفت.

" جمعه آخر سال همه خانه باشید تا صندلی ها را جا به جا کنیم " خواهر می گفت.

" این خانه ی کلنگی که این حرفها را ندارد.... " من توی دلم میگفتم .

اصلا خانه ی بدون مادر جان بهتر است که تکان داده نشود!....

راستی من بیست و چهارم باید بروم سر خاک مامان میهن .... من نیستم....

آقا جان اخم کرده بود...

 


 

* این داستان واقعی نیست.



86/12/11-20:42 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
بیمار قهقهه

 

بیمار قهقهه*

 

-  آقای دکتر خیلی وقت است از ته دل نخندیده ام....

-  سیرک بزرگ شهر را پیشنهاد می کنم. دلقکی دارد که روده برت میکند.

-  آقای دکتر من دلقک سیرک بزرگ شهرم.....

 * روایتی دیگر از یک داستان قدیمی .....

 



86/12/01-12:32 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
توپولف شب ، اف 14 روز

دیروز              امروز

 اف ۱۴ روز      توپولف شب 

 

امروز ، هواپیمای توپولف ، پرواز ساعت ۱۲ شب

بر بام خانه گذشت.

کودک شب بیدار شد... گریست... .

***

دیروز ، اف ۱۴ غرید و کودکان بیدار نشدند....

کودکان صبح!

 

 


توضیح:

دوستانی که نیاز به توضیح برای این داستانک ندارند بقیه پست را نخوانند.

اما آنها که توضیح خواستند:

امروز یعنی زمان حال ، توپولف یک هوایمای مسافریری است...از نوع درجه چند ....با صدای بلند و البته متعلق به کشور دوست و تقریبا همسایه روسیه.

پرواز وقتی مال ۱۲ شب باشد ممکن است کودکی که قاعدتا باید ۹ خوابیده باشد بیدار شود....

مخصوصا با صدای غران توولف های روسی زهوار دررفته ما....

کودک که بیدار شود می گرید....تا اینجای کار درست...

********

 دیروز هم که یعنی زمان گذشته ....

اف ۱۴ هم که یک هواپیمای جنگی و البته متعلق به کشور نه چندان دو ست و همسایه آمریکاست.

دیروز و موقعیکه هواپیماها بر بامها اف ۱۴ بودند ، نه توپولف....

کودکانی بودند که صبح بود و خواب نبودند....

و اف ۱۴ ها که ماموریتشان تمام میشد.

کودکان بیدار ، دیگر بیدار نمی شدند... 

یک توضیح دیگر برای توضیح بالایی:

این توضیح آنگاه نوشته شد که برخی دوستان خواستار آن شدند... یک روز پس از پست...



86/11/22-20:28 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
سیانور (مینی مال)

سیانور

 

این عکس تزئینی است

اس ام اس داد :

سیانور فروشی سراغ داری؟

اس ام اس دادم : نه

دلیور * نشد....

 

 

*delivered : تحویل شدن ، رها شدن ، رستگار شدن......


برای مراسم تولد آرتاوریژ هدیه های مجازی زیادی اومد...

یکی از زیباترینها رو  فرج برنا  نوشت.(حتما ببینید و همونجا کامنت بذارید.)



86/11/11-16:36 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
کدام جفت؟

داستانک

کدام جفت؟

 

به خانه که رسیدم متوجه شدم بوی خیانت همه جا را گرفته است....

کفشهای دم در  آشنا بودند....

صاحب کدام کفش خیانت کرده بود؟

این جمله ای بود که آزارم میداد.....

 



86/10/13-15:7 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
داستانک شماره 2863

 

سال 2683 بود.

از وقتی که کپسولهای HMW2  به جای وعده های غذایی از طرف اداره بهداشت جهانی تایید شده بود رابرت را که اسم خانوادگیش یادم رفته ،از همبرگر تلفنی ای که در آن کار میکرد اخراج کرده بودند.

رابرت منتظر دستور مرکز برای شغل جدیدی بود.....

رابرت عصر ها که حوصله اش سر میرفت به در یاچه تفریحی  NORTH22  در شمال شهر    CITY / HJFJSWHF 2323 میرفت و برای دلفین کوچولویی به نام کتی که دیگر با هم دوست شده بودند کپسول اکسیژن پرت میکرد.

پدر ، مادر و برادران کتی سالها پیش در 2007 میلادی خودکشی کرده بودند.

رابرت که اسم خانوادگی اش الان یادم آمد کتی را خوب درک میکرد.

رابرت  و کتی هر دو محصول شرکت ربات سازی RBT  بودند.

 

 .

 .

 .

 .

 .

کتیرابرت

 

 

 

به بهانه مرگ دلفین ها .......

پ ن ۱ :  برای قیصر :  شاعریکه در گذشته در گذشته بود در گذشت...

پ ن ۲ :  سریال  "میراث" کاری از سالار حیدرنژاد - شنبه ها -ساعت ۲۲- شبکه استانی مرکز آذربایجان شرقی



86/08/10-19:42 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
پرواز آغاز شد

 

واینک آخر قصه

 

پست اخیرم یکی از شاداب ترین و پر نشاط ترین پستهای وبلاگم بود.

علتش هم این بود که دوستان مجازیم در ادامه این پست بامن شریک بودند.

نظرهای زیادی برای رقم زدن سرنوشت پرنده سیاه نسبتا" کوچولو داده شد.

بعضی ها سیاه نسبتا کوچولو رو به محافظ کاری ، حفظ وضعیت فعلی و ساختن لونه در همونجای فعلی ترغیب کردند.

بعضی ها گفتند چرا سری که درد نمی کنه رو دستمال ببنده و بهتر سرشو بندازه پایین و با اونها بره.

بعضی ها پیچهای دراماتیکی دادن و پرنده رو تا یه جایی بردن و برگردوندن.

بعضی ها پرنده رو به شیطنت و آرزو برای انداختن فضله رو سر مردم دعوت کردن.

بعضی ها از وجود لیدر پیر و خرفت نالیدند و پرنده رو به یاد استقلال و آزادی انداختن.

بعضی ها زرق و برق غرب و ازدواج با پرنده سفیدی رو بهش پیشنهاد دادن.

بعضی ها یاد نخبه های مهاجر افتادن.

برخی او رو متهم به تقلید از ماهی های سیاه کوچولو کردند.غافل از اینکه اون ماهی ها خیلی کوچولو بودند و پرنده ما نسبتا کوچولو.

بعضی ها گفتند به خیر و خوشی تمامش کنیم و صلوات بفرستیم.

و بعضی ها هم گفتند چیزی را که نوشته ای خودت به پایان ببر.به ما چه؟

اما هیچ کس به اندازه من آبسورد فکر نکرد!!!

---------------------------------------------------------------------------------

پرواز آغاز شد .پرنده سیاه نسبتا کوچولو احتیاج به زمان داشت تا فکر کنه؛ برای همین با بقیه قصد سفر کرد.توی راه همش به این فکر میکرد که جایی که هر سال دارن به اونجا میرن که نمیتونه آخر دنیا باشه.بعد از اونجا کجاست؟

تا اینکه بعد از روزها پرواز به شرق موعود رسیدن.اما پرنده سیاه نسبتا کوچولو خواست نقطه عطف رو اینجا بذاره و همینطور به پروازش ادامه بده و ببینه بعد از شرق جای دیگه ای هم وجود داره!

روز ها و روزها پرواز کرد.کاری نداریم که چیزهای نو و تازه زیادی دید.اما...

***

یک روز بعد از چند ساعتی پرواز به جایی رسید که خیلی براش آشتا بود.

اوه... خدای من.اینجا همون غربه.همونجایی که توش بودیم.

چطور ممکنه بعد از شرق دوباره غرب باشه؟

بله پرنده سیاه نسبتا کوچولو کره زمین رو دور زده بود و حالا دیگر فهمیده بود که شرق و غرب را خودشان ساخته بودند.



86/07/01-15:20 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
نیمه تمام

 

پرنده سیاه نسبتا" کوچولو

 

تعدادی پرنده مهاجر در کنار برکه زندگی میکردند.مهاجرت کار همیشگی آنها بود .امسال هم پرنده بزرگ که پیرتر ازهمه بود پرندگان را روی سیم برق جمع کرد و به آنها گفتکه موسم مهاجرت فرا رسیده و آنها باید مثل همه زمستانها پرواز به سمت شرق را آغاز کنند.

 پرنده ها همگی عزم سفر کردند.

پرنده سیاه نسبتا" کوچولو اما فکر دیگری در سر داشت.

پرواز آغاز شد ....

همونطور که می بینین این داستان نیمه کاره ست.البته برای پایانش یه فکرهای دارم.اما دوست دارم شما هم برای ادامه اون توی کامنتهاتون پیشنهاد بدین.در ضمن پرنده سیاه نسبتا" کوچولو در تصویر بالا پرنده سوم پایینی ازسمت راسته!!

منتظرم!



86/06/25-23:49 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
فیلمنامک

 

فیلمنامک 

پریروز - داخلی - خانه پیرزنها

پیرزن بر روی تختخواب چوبی خود که جیرجیرکی شده برای خودش ، خواب سحرگاهی شیرینی را تجربه می کند.

باد اردیبهشتی بهار از لای درزهای پنجره نوساز خانه قدیمی پیرزن به داخل سرک میکشد.

مرد لبو فروش زمستان بی آنکه آمدن بهار را ایمان بیاورد متاعش را با صدای حنجره به فروش میرساند.

پیرزن خسته از صدای زمستانی مرد ، رویش را با پارچه بته جقه نشان مخملی میپوشاند.

صبح دیروز - داخلی - خانه پیرزنها

پیرزن با صدای مردی بیدار میشود که بادام بهاری به  ارمغان آورده است.پیرزن خوشحال است.او به قصد حمایت از مرد بهار دل بادام فروش پله های قدیمی خانه قدیمی اش را به هر زحمتی پایین میرود.

همیشه - همه جا - جلوی خانه ها

پیرزن با اشتیاقی به سبک دختران تازه به بلوغ رسیده به استقبال مظهر استجابت دعای اول بهار* میرود.

نگاه در چشمان رنجور مادر یخ می بندد.

مرد زمستان فروش لبو به دست دیروز ، امروز بادام میفروشد.

* حوّل حالنا ...



86/05/19-2:37 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
داستانک

happy new

 

year

 

یک روز صبح زود ندا آمد که باید بیاید ؛ یعنی باید برود.

پا به شهر که گذاشت درخت های کریسمس را دید که که آذین بسته اند.

پاپانوئل ها خوش پوش تر از همیشه بودند.

مردم شاد و خرامان بودند.

تلویزیونهای شهری آمدن عید را شادباش می گفتند.

بچه ها با گلوله های برف جشن گرفته بودند.

تا به خودش بجنبد دوباره به صلیب کشیده بودند آقای منجی را .

 بیچاره آقای مسیح.*

*بر اساس روایتی از دین مسیح که بنا به محتوای آن ، حضرت مسیح شبهای کرسیمس به شهر ها می آیند.



86/05/12-20:31 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
داستان کوتاه بوسه

بوسه  های روزانه ...

 



ادامه مطلب


86/01/19-19:7 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
داستان برج تیر

برج تیر

داستان



ادامه مطلب


85/11/14-1:16 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته