
سلام
من محمد پورعبداله فرشبافی هستم...
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
حرف ها
قصه ها
عکس ها
خبر ها
مصاحبت
خاطرات تاکسی
لینک ها
قهوه و سیگار
شب شکن
رستاخیز خیال
فصل گستاخی
لحظه ای مانند اکنون
جودی آبوت به وقت امروز
کاروانسرای خویش خراش ما
شاید بهتر است بمیریم
شكوفه ها را نچينيد
سرخاب داغی
سینما یاپراک
غربت واژه
سایا تئاتر
جی بیس
پسر آرتا
فیلمانیا
عینالی
حفره
کژمیر
یارپیز
ایپک
رهگذر
آناهید
دیالوگ
تا انتها
پرسپکتیو
مداد رنگی
روز دلتنگی
www2006
جهان وطنی
هم کیش من
نگاه بی حجاب
جايی ميان راه
گپی دوستانه
جای خالی من
سینما پارادیزو
از راهی دور
بانوی روزهای دلتنگی
گروه فرهنگی و هنری ققنوس
نالالایی
گروه تئاتر کتل تبریز
ذهن زیبا
** فرج برنا **
صدای بلند
راهه های باریک عمر
کوزت دختری در مزرعه
آفتاب (علیرضا دروچی)
mohsen
حصار سکوت(یاسمین)
وثوق تی وی
wwwrelax
محمد امین چیت گران
نقاشی
niloofar
مجموعه داستان كوتاه
setare panj par
کوچه تنهایی
انجمن داستانی چوک
صفر مرزی (حسین شایقی)
تدوینگر
تبریز ومن
محمد علی خبیر
سینما و دل نوشته ها ی من
google4iran
من ... اینجا می نویسم ....
چله
كارتونت
الو ...ببخشید:سینما
برای میهن
چهره پرداز
خط خطی های یک خبرنگار
آرال یوردو
سنگواژه های سبا حیدرخانی
دفتر مقام معظم رهبری
خانم ثابتی
فید وبلاگهای ترک زبان
آوای آزاد
سینمای ما
جشنواره رویش
هفته نامه ی حیدربابا
پایگاه خبری فیلم کوتاه
آرشیو پیوندهای روزانه
یکی برایم اینگونه نوشت...
"هو"
ساعت دوبار زنگ می زند
امروز روز دوم آبان است
مادر ساعت هاست مدام می نالد
هنوز هیچ خبری از تو نیست
ناگهان مادر چه عاشفانه فریاد کشید
تو آمدی و پدر
خنده را زائید... .
در روزگاریکه کسی با کسی عکس یادگاری نمی گیرد...

88/08/05-14:51 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته


بچه که بودم دوست داشتم بعد از اینکه بزرگ شدم حرفهامو تو کتابا بنویسن....
بزرگ که شدم...نا امید شدم....
یه حرفی هست واللا راستش زیاد مطمئن نیستم مال خودم باشه!
شاید یک روزی یک جایی دیده امش و ملکه ذهنم شده....شاید هم مال خودم است.....
پول
نه خداست و نه شیطان ...
اما کار هر دوی آنها را میتواند بکند!
87/06/21-1:37 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

این بار
من پیرو عیسی شدم!
یک مار / کبوتر

چون مار هوشیار و چون کبوتر ساده باش....
عیسی مسیح ـ سلام خدا بر او باد ـ
- خدا کند پیامبری نیاید که بی خیال سادگی کبوترها شود....آنوقت من.....مار می شوم؟؟!!
دوستی گفت : گندم کمیاب است .... کبوتر وجودت گرسنه میماند... . اما موش کثیف برای تکه تکه شدن فراوان شده....
87/05/28-1:46 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

جملات قصار
سلام....
این چند وقته که نبودم یک فیلم کوتاه به اسم " بدون عنوان " را تهیه و کارگردانی کردم.... ویک فیلم سینمایی - تلویزیونی به اسم "شب سرباز" را مدیریت تولید....
*****
یکی از روزهایی که سر صحنه بودیم هادی سلیمانزاده صدابردارمان جمله کوتاهی گفت که خواهی نخواهی چسبید!
این جمله از نصرت رحمانی است...
مخاطب خاصی ندارد....
صرفا زیبایی جمله وسوسه ام کرد تا بر تارک آرتاوریژ بچسبانمش.
عکسی که می گذارم تزیینی است و شامل همه ابعاد خیانت نمی شود.
این روزها با هرکه دوست می شوم احساس میکنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است.
بهترین جمله قصاری که شنیده اید را به یاد دارید؟ می گویید؟
87/05/09-21:33 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

بت های مغزی

آنگاه که ابراهیم بت های سنگی و چوبی مردم را شکست ؛ بتها از جنس اندیشه ساخته شدند...
حالا دیگر به تعداد مردم بت وجود داشت....
بتهای مغزی که تبر بر آنها کارگر نبود....
خداییش از پلورالیسم و هرمنوتیک و اینا نگین که حالم بد میشه....بی خیال....خودت خوبی؟
منتظر خبرهای خوشحال کننده ی تازه باشید.
87/03/16-1:1 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

معلم عزیزم تو به من دروغ گفتی...
و به همه همکلاسیهایم!

تو به ما گفتی یک با یک می شود دو .....
گفتی اگر اکرم یک سیب داشته باشد و امین یک سیب به او بدهد ؛ اکرم دو سیب خواهد داشت!
اما نگفتی اگر سیب امین کرمو باشد اکرم یک سیب به درد بخور خواهد داشت!
تو گفتی اگر من ۵ ریال پول داشته باشم و فردا پدرم ۵ ریال دیگر به من بدهد ؛ پول من دوبرابر میشود....
اما اگر نداشت چه؟
یا اگر من با ۵ ریالم چیزی خریدم که فردا ۱۰۰ ریال ارزش داشت ؛ نگفتی پدرم از دادن ۵ ریال به من خجالت میکشد؟!
گفتی اگر اکرم یک پیراهن داشته باشد و یک پیراهن دیگر بدوزد ؛ تعداد پیراهن هایش ۲ برابر میشود....
و اگر امین یک مغازه پیراهن فروشی داشته باشد و یک مغازه هم بخرد ؛ تعداد مغازه هایش ۲ برابر میشود...
چگونه باور کنم این هردو ؛ ۲ برابرند....
تو دروغگویی!
ریاضیات را اختراع کرده اند نه کشف!
عمرم را با دروغ معاوضه کردی! زنگهای دیکته را یادت بیاور....تو دیکته گویی!!!!
روزت نا مبارک!
******
دیگر نوشت:

فرشته ها اجازه عشق زمینی ندارند!
دیروز فرشته ای از آن بالاها ....
کمی از سیاهی چهره ام را ...با نابی قرمزی عشق خود آلود و....
میهمان خانه سیمانی ام شد!
خدایش او را سیاه می دید اما من...
زرد آفتابی زلفش را بوییدم....
اتاق نارنجی ام بوی نارنج گرفته است....
دقیقا از شب چهار شنبه به اینطرف از عدد ۱۱۸ خوشم نمی آید...نه اینکه مربوط به اطلاعات تلفن باشد نه!
نظرات تایید نشده (118) ![]()
****
پی نوشت ۲:
خبر خوشحال کننده انتشار کتاب دوست عزیزم الهام جم زاد
87/02/12-23:53 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

پوزخند

ماهی قرمز
اگر مظهر زندگی بود خودش را سیزده نشده
تلف نمیکرد....
سبزه اگر مظهر طراوت بود
روز نحس سال
زیر لاستیک خودروها له نمی شد....
پی نوشت : سال نو مبارک
86/12/29-16:46 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

شراب
شراب
همیشه مست است
همیشه زلال
شراب زمستان را بی اثر می سازد
برای آنانکه دوستشان می دارد
و خردمند را دیوانه می کند
همو که رنگش
چون آلوی ابدیت است
آنها خدا را نوشیدند
با تمام وجود
پیر امانوئل
دل نوشت ( برای او ) :
تو عمر منی
توانایی دست منی
اما چرا بدیهیات را بر زبان راندن؟
تنها سکوت شایسته توست......
دوستان محترم کامپیوترم حالش بده .... ممکنه در پاسخ محبتهای شما دیر کنم....
86/09/25-23:11 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

بحران سکس
یا
فاشیسم ، نابالغین و جنگ
مالنا:
نویسنده و کارگردان : جوزپه تورناتوره، بر اساس داستانی از لوچانو وینچنزونی . مدیر فیلمبرداری : لایوش کولتای . تدوین : ماسیمو کواگلیا . موسیقی : انیو موریکونه . طراح صحنه : فرانچسکو فره گری . بازیگران : مونیکا بلوچی (مالنا اسکوردیا)، جوزپه سولفارو(رناتو آموروسو)، لوچانو فدریکو(پدر رناتو)، ماتیلده پیانا(مادر رناتو)، پی یترو نوتاریانی(پدر مالنا)، گیتانو آزوتیکا(نینو اسکوردیا). محصول ٢٠٠٠ ایتالیا و آمریکا،١٠٤/٩٢ دقیقه
داستان:
سال ۱۹۴۰- در شهرك كوچكي از توابع سيسيل، خبر آغاز درگيري ايتاليا در جنگ جهاني دوم به گوش مردم شهرك مي رسد. نينو همسر مالنا كه از شهري ديگر به آنجا آمده اند، راهي جبهه سلطه جويانه موسوليني مي شود. مالنا زني است كه زيبايي اش شوربختانه زندگي اش را ويران مي كند و عينا داستان پسراني است كه رنج هاي دوران بلوغ را با مصايب دوران جنگ همرنگ مي بينند. رناتو آمرسو با شيفتگي زندگي مالنا اسكورديا را در نبود شوهر او زير نظر دارد. . او شيفته مالنا مي شود. او عاشق مالنا مي شود و تمامي دنيايش را در او خلاصه مي كند.
سه ، دو ، یک ؛ حرکت
احمقانه است که تصور کنیم مالنا فیلمی صرفا روانشناسانه در خصوص بحرانهای روحی ، روانی دوران بلوغ است ؛ هرچند فیلمنامه هوشمندانه آن مالنا را از چنین رویکردی نیز بی نصیب نگذاشته است.
اگرچه مالنا از زبان راوی نابالغ آن ـ رناتو آموروسو ـ روایت میشود
اما شیوه ی روایت کارگردانی و حتی فیلمبرداری آن به سادگی به ما می فهماند که شخصیت محوری داستان رناتو و سایر اهالی شهر کاستلوکوتو هستند.
چشم چرانی های دوربین حتی آنجا که عهده دار نما های نقطه نظر پسرک نیست ، در همان اولین تماشای فیلم نا بالغی اهالی را نقب میزند.
نقد آثار فاشیسم بر جامعه و تحولات اجتماعی پس از جنگ گویی نخستین دستمایه شکل گیری مالناست.
جامعه مرد سالارانه ایکه حتی زنان آن با تهمت و حسادت به نوع زن ، خود نیز در خدمت همان تفکرات یخ زده بر ضد خود هستند. جامعه ایکه چه در حین و چه پس از پایان جنگ، زن و احترام او را منوط به حضور مردی میداند که جنگ برایش زنده نگه داشته است.
هرگز نمیتوان پذیرفت که بحران سکس فیلم مالنا - که نه رناتو بلکه همه نابالغین بزرگسال شهر دچار آن شده اند - محصول افکار مکارانه و حیله گرانه فاشیستی نباشد.افکاری که با محدود ساختن روابط جنسی در لایه های آشکار جامعه و انتقال آن به لایه های زیرین و پنهان شکل یافته است.
مالنا دادخواهی علیه فاشیسم است.
مالنا صدای بوق "واپس زدگی روانی" ای را درکرنا کرده که فاشیسم مولد آن است.
مالنا ادعا نامه ای علیه سرکوب احساسات فرد از طریق واپس زدن نیازهای جسمانی با ابزاری چون جامعه مرد سالار ، خانواده مقدس ، مذهب و حاکمیت است.
...
پی نوشت ۱ :
بر اساس آمار اعلام شده از طرف موتور جستجوگر گوگل، کلمه sex در زبانهای مختلف(و حتی با غلط های املایی) در میان کاربران ایرانی بیشترین درخواست جستجو را داشته است.
پی نوشت ۲ :
بر اساس نظریه برخی روانشناسان اغلب فرمولها و نسخه های روانشناسی غربی ، در کشور های در حال توسعه در صورتی جواب درست میدهند که به سن جامعه هدف آنها بین ۵ تا ۱۰ سال افزوده شود.
86/07/14-0:43 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

ژانری بنام وحشت

در اینکه در ایران معمولا فیلم ژانر ساخته نمیشود و فیلمها تلفیقی از گونه های مختلف هستند و تنها به لحاظ مضمونی در گروههایی مثل اجتماعی و غیره طبقه بندی میشوند ، شکی نیست.اما در این میان ژانر وحشت با تمام زیر ژانرهایش گویی مظلومتر از همه به نظر میرسد.فرض کنید ژانر جنگ یا به اصطلاح وطنی اش دفاع مقدس با شرایط سخت حاکم بر ساختش حتی در زیر شاخه ای مثل بازگشت به خانه تولید دارد اما در ژانر وحشت اگر از برخی ساخته های خاچیکیان در دهه چهل فاکتور بگیریم ، فیلمی به معنای واقعی کلمه در سینمای ایران به چشم نخواهد خورد.
به نظر میرسد نوع نگاه عمومی حاکم بر سینما که همواره آنرا در ادامه نمایشهای فراغت پرکن روحوضی می پندارد ، از سویی و نوع نگاه حاکمیتی که سینما را تنها بعنوان ابزار و تریبونی برای مداوای درد های سیاسی - اجتماعی تصور میکند ، از سوی دیگر در عدم رشد و پویایی سینمای ترس بی تاثیر نبوده اند.
علی الظاهر در سینمای متکی به گیشه فیلمهای خنده آور ، قهرمانپرور یا لا اقل اشک زا به مذاق سینما روهای ما بیشتر خوش آمده اند و حاکمان هم با رد تئوری سینما برای سینما بهتر دیده اند تا فیلم ها بیشتر برای مردم پیامدار باشند تا آنکه مثلا به قواعد فلان گونه سینمایی پایبند باشند.
با نگاهی به لیست فیلمهای اخیرا" ساخته شده در این موضوع به فیلم خوابگاه دختران ساخته محمد حسین لطیفی و نوشته ی ایرج طهماسب برخورد میکنیم.در این فیلم هم نویسنده با تجربه ای که از فیلمهای قبلی اش مثل كلاه قرمزي و سروناز و دختر شيريني فروش دارد مقوله خنده را با همان تعریف طهماسبیش در کار می گنجاند تا قرارداد عدم پایبندی اش را به قواعد ژانری با تماشاگر منعقد ساخته باشد .
در فیلم اخیر (پارک وی ساخته فریدون جیرانی) هم که بایستی قواعد زیر ژانر ایسلشر رعایت شود از آنجایی که قواعد مهمتر ممیزی و اجتماعی در پرداخت هیولا بیشتر از هر چیز دیگری دخالت دارند مقوله بیماریهای روانی (درست مثل خوابگاه دختران) برای دادن شکل و فرمی رئال به عامل ترس به مدد نویسنده آمده اند.
اگر از دو پلان چاقو و ساطور {که حتی اجرای اولی از دید ما پنهان میماند} صرفنظر کنیم ، چیز دیگری نمیماند که پارک وی را به زیر ژانر خون و خونریزی منسوب کنیم.گویی فیلمساز برای هارور بودن فیلمش ویا ابراز دین به ژانر متبوعش تنها و تنها خانه های بزرگ با پله های پرسپکتیو را در چنته داشته و گویی بجز توجیهات روانی چاره دیگری برای آنالیز هیولایش نداشته است ، گویی پلیس هرچند که لباس فرم به تن نداشته باشد تنها خاتم بالخیر فیلم خواهد بود و...
و حرفها و حدیثهای دیگر که نه وبلاگ نویسان را یارای تایپ و نه وبلاگخوانان را یارای خواندنشان هست!
86/04/29-19:47 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

از کی تا حالا ؟
از وقتی ایران سیل اومده!

مجتمع فرهنگی هنری تبریز
تو این پست میخوام یه سئوال مطرح کنم.
به نظر شما ایران رو در کدوم مرحله تاریخی میشه سیل زده خطاب کرد؟
بعد از جمع آوری پاسخها پست مفصلی خواهم داشت.
86/04/07-0:33 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

یک توهم تاریخی
الف : چند وقت پیش برای تماشای یکی از نمایش های اجرا شده در بیست و چندمین مسابقات فرهنگی هنری دانش أموزان استان به تالار معلم رفتیم.
یک تئاتر دانش آموزی با همه مولفه ها و ویژگیهایش اجرا شد.
داستان نمایشنامه از این قراربود که چند کودک پاک و بی آلایش اقدام به کاشت یک نهال میکنند و غول / دشمن بی شاخ ودمی مانع از این کار انسانی - الهی میگردد و ابر و باد ومه و خورشید و ... هم اصطلاحا طرف غول را می گیرند.باور کنید المانها همینها بودند : مثلا باد شاخه های نهال را میشکست و آتش او را به سوزاندنی عظیم تهدید میکرد.
در این میان شخصیت دشمن به هیچ وجه برای ما تعریف نشده بود و اصلا نمی دانستیم این ابرقدرت زورگو چرا باید با کاشتن نهال مخالفت کند. ....
ب: چند وقت پیش تر که به خدمت مقدس سربازی در سپاه مشغول بودم در تخته سفیدیکه بر نمازخانه اداره نصب بود هر روز یک جمله کوتاه معنا دار از بزرگان دین و فرهنگ و ادبیات و... مینوشتم تا در اوج نظامیگیری کاری فرهنگی کرده باشم.
یک روز جمله ای که فکر میکنم مال ژرژ هربرت بود را نوشتم ویکی از پاسداران فوری بلند شد و آنرا پاک کرد و گفت مگر ائمه مرخصی هستند که حرف این اجنبی ها را در مکان مقدسی مثل نمازخانه مینویسید.
اصلا از کجا معلوم که این آدم صهیونیست نباشد.اصلا شاید دشمن قسم خورده ما باشد...
ج : چندی پیش در مراسم اختتامیه نخستین سوگواره موسیقی محرم مدیر کل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی سخنانش را این چنین آِغاز کرد:
زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو.
د : به این اصطلاحات که در ادبیات سیاسی - علمی - فرهنگی و تبلیغی ما بیشمار هستند توجه کنید :
انفجار نور
سردار سازندگی
جهاد کشاورزی
جبهه های صنعتی
تهاجم و شبیخون فرهنگی
دفاع از ارزشها
سلاح ایمان
شمشیر عدالت
خطوط مقدم مطبوعاتی
جنگ رسانه ای
ه : دو هفته پیش در تهران دیوار نوشته ای را دیدم که عکسش را هم دارم:
بهشت زیر سایه شمشیر هاست.
86/03/20-16:38 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

خون بازی
در قطار زندگی
پر از پرش ، لرزش و بی رنگی
و بحرانی بنام
ایستگاه
درست مثل روزگار ما مثل زیر پوست شهر

خون بازی را که در فلسطین دیدیم به یک کافی شاپ رفتیم تا طمع ملس(ترش / شیرین) آب شاه توت قرمز رنگ را پس از فیلمی تک طعمی(تلخ) و تک رنگ چشیده باشیم.بر خلاف همه تماشاگران که در فیلم ذوب شده بودند ما سه تا ککمان هم نگزیده بود.بالاخره می دانستیم که با یک فیلم طرفیم....
همه این ها به یک دوی ماراتن بدل شد تا به قطاریکه قرار بود تا ده دقیقه دیگر عازم شهرمان شود برسیم.
بالاخره رسیدیم...
عرقمان که خشک شد و خودمان را پیدا کردیم وحید پیشنهاد داد در مورد فیلمی که از رخشان بنی اعتماد دیده ایم صحبت کنیم تا نردبانی باشد برای زمان در سفر.
با علم به اینکه هم کوپه ایهایمان را سخت آزار خواهیم داد شروع به حرف زدن کردیم.
وحید بعنوان تور لیدر و مجری جلسه محتوا را اولین چیزی نامید که آن را آنالیز خواهیم کرد. و هادی قاطعانه گفت محتوای خون بازی چیزی برای ارائه نداشت هرچند در ادامه بحث به نوعی تئوری صادره اش را نقض کرد و بعد ها هم گفت منظورش این بوده که نقد محتوا منفک از فرم امکانذیر نخواهد بود.
در مورد آموزشی بودن فیلم به این نتیجه رسیدیم که فیلم واقعا آموزشی بود . اما نه آموزش از طریق ارائه راهکار، که به قول وحید اصولا رسالت فیلم ارایه راهکار نیست.و نیز به این نتیجه رسیدیم که فیلم بعنوان یک هشدار ، ملموس و باور پذیر عمل کرده ،بطوریکه دختر و پسرهای حاضر در سالن سینما تا آخر فیلم جیکشان هم در نیامد.
به نظر من در القاء حس باور پذیری فیلم نوع دکوپاژ ،تصویر برداری ،تدوین ،بازی گیری و بازیگری و حتی طراحی صحنه و گریم نقش موثری داشته اند. اما چون فعلا بحث محتوا بود چیزی نگفتم.
در مورد فیلمنامه، هادی گفت : فیلمنامه واقعا تک خطی است و اوج و فرود ندارد و پایان آن بیش از اندازه باز است و ادامه داد البته استاندارد چنین فیلمنامه هایی غیر از این نمی تواند باشد.
وحید معتقد بود بنی اعتماد کار خوبی کرده که فیلم را با یک happy end یا هر پایان دیگری در سطح یک سریال تلویزیونی نزول نداده است.هر چند نیمچه مانیفستی که در سکانس یکی به آخر به صورت مونولوگ از زبان مادر (بیتا فرهی) صادر شده وحید را اذیت کرده بود.
وحید می گفت : اینکه اعتیاد این بار بعنوان معزل بالای شهر مطرح شده جالب و هوشمندانه است و دیالوگ مواد فروش که میگفت (( جنستون را ما میدیم حالشو با بچه سوسولهای بالا شهر میکنین ))خیلی بهش حال داده بود.
من این دیالوگ را موید این نظریه میدانستم که موا مخدر و اصولا اعتیاد رابط اقتصادی - روانی بین پایین و بالا شهر است.
در بحث تهیه و تولید من معتقد بودم سازمان فرهنگی هنری شهرداری از طرف سازندگان خوب مجاب شده است ولی وحید وهادی میگفتند شهرداری باید خیلی هم خوشحال باشد که بنی اعتماد برایش کار کرده است.وحید می گفت : شهروند جزء اصلی یک شهر است و باید هم برای شهرداری مهمتر از خیابان و آسفالت و مبلمان شهری باشد و اینکه شاخه فرهنگی شهرداری بوق هشدار اعتیاد را برای همشهریانش به صدا در بیاورد چیزی دور از ذهن نیست.
ولی منظور من این بود که فیلم گریز از شهر مدرن را در ته لایه هایش بعنوان راه حل معضل سارا بیان کرده اینجا بود که هادی گفت حتی این باعث شده تا فیلم را بتوان جاده ای نامید.
قرار شد این بحث را بعدا ادامه بدهیم.
هادی گفت : شخصیت پردازی فیلم در مورد آدمهای بالا شهری خیلی ریز بینانه صورت گرفته و از نگاه تیپیکال و کلیشه ای رایج دور بوده بطوریکه مادر بالا شهری با آن بک گراند اتوبان در آشپزخانه اش هنوز أآشپزی میکند و مانند سایر روشنفکر نماهایی که زندگی مدرنشان با زندگی کماکان ایرانی - مذهبی شان آمیخته در مواقعی به کلمات مذهبی پناه میبرد و من افزودم این مادر حد وسط بین مادران گذشته و دختران امروز معرفی شده واز بچه ها خواستم تا سکانس صحبت تلفنی او(فرهی) با مادرش را بیاد بیاورند که از او میخواهد دعای سفر یادش نرود و او چیزهایی زمزمه میکند.یا لقمه ایکه مثل مادران دیروز در دهان سارا میگذارد تا به قول خودش جان بگیرد.. اینجا یاد مادر پارسا پیروزفر در مهمان مامان مهرجویی می افتم که به همه تعلقش به فضای تعریف شده هنوز آنقدر ایرانی است که برای فرزند معتاد حالا دیگر پایین شهری اش لقمه های کتلت میگیرد.
وحید از نوع دیالوگ مادر با جگرکی و من از نوع دیالوگش با پلیس به این نتیجه رسیدیم که این مادر واقعا خوب تعریف شده و مثلا از آن زنانی نیست که تجریش پائینتر را ندیده اند.بلکه او با ادبیات طیف های دیگر هم بیگانه نسیت.
در مورد مسیر دراماتیک فیلم هم به نتایجی رسیدیم.
وحید می گفت فیلم برای بحرانهایی که تعریف کرده نسخه گذر از مدرنیسم شهری و پناه بردن به طبیعت را پیچیده است و در واقع خاله ای که هرگز نمی بینمش نمی تواند جز نمادی از موطن نهایی سارا و منزلگاه وصل او باشد.آنجا که لباسها سفید خواهند بود...
بحث لباس که به میان آمد من ضمن موافقت با وحید گفتم لباس سفید در خون بازی به عنوان کاتالیزور حضور داشته و تا خواستم ادامه دهم هادی حرف از عشق زد و گفت بی آنکه به سر منزلسی که سارا و مادر قرار است به آنجا برسند فکر کنیم عشق در مسیر دراماتیک فیلم تنها عاملی است که به عنوان هدایتگر و محرک سارا و کمک رسان مادر به ما معرفی میشوند و لباس سفید تنها هاله ای از عشق خواهد بود.
من در ادامه گفتم گویی بنی اعتماد به دنبال مکان مناسبی برای پرو لباس سفید میگردد که خانه مادری ظاهرا جای مناسبی نیست و سارا بایستی در ارتباط مجازیش با معشوق تنها آن را در مقابل خود بگیرد و متمسخرانه رو به آرش بگوید "آره بهم میاد ! خیلی"
پس خانه اول مبداء سفر قرار می گیرد و لباس سفید در خانه دوم یعنی خانه ی پدر که اتفاقا" در بطن طبیعت و منفک از هرگونه اجتماعی است پرو میشود سارا آرام میگیرد کمی شاد است دنبال لازانیا میگردد... . اما فیلم قبل از آنکه جدا شدن از اجتماع شهری و پناه بردن به طبیعت را چاره ساز معرفی کند پدری را که در شکل سنتی تری معلول اعتیاد به الکل است معرفی می کند تا سفر به خانه سوم آغاز شود .
اصطلاح خانه سوم را برای اولین بار وحید به میان آورد و خیلی خوشحال شدم که عدد اسطوره ای ۳ را در این فیلم یافته ایم و با کمی فکر در باره اینکه در مورد چنین فیلمی در قطار صحبت می کنیم ذوق تاویلی ام بیشتر شکوفا شد.
به نظر من بنی اعتماد ما را سوار قطاری از زندگی کرده که هر گز نباید انتظار داشت در ایستگاه آرمانشهر پیاده مان کند.بلکه در یکی از ایستگاههای نزدیک به خانه خاله پیاده میشویم تا بتوان لباس سفید را پرو کرد. حتی میتوان تا ایستگاههای دیگر هم از قطار پیاده نشد و یا حتی تا آخر دنیا به خون بازی ادامه داد.
حتی میشود در همان ایستگاه اول پیاده شد.
حتی میتوان ایستگاه / سکانس اول را به آخر آورد و در جاییکه آرش با معشوقه اش رقص میکند خوش خیالانه پیاده شد.
اینجاست که با یک عروس عروسکی در موطنی نا آشنا خودمان را گول خواهیم زد.
86/02/20-22:33 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

و اما آرزو ها

ادامه مطلب
86/02/13-22:24 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

گرافیک در کانالهای تلویزیونی ما
یا
باز هم شعار

مدتها بود به این مسئله فکر میکردم که چرا وقتی جلوی تلویزیون می نشینم و کانالها رو زیر و رو میکنم به کانالهای ایرانی که میرسم بی آنکه به آرم شبکه یا زبان آن پی برده باشم متوجه میشوم که این شبکه وطنی است....
از فرمت تولید و پخش که با استانداردهای جهانی زمین تا زیر زمین فرق دارد هم که بگذریم امر گرافیک با همه زیر شاخه های آن مثل ترکیب بندی و رنگ بندی و ... در
ادامه مطلب
86/02/02-14:55 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

یه سری حرف دارم که وقتی ریختن توی مغزم
ریختمشون تو موبایلم
الان هم دارم میریزمشون تو وبلاگ
بعضی داستانک هستند
بعضی ها هم یکی از بچه ها میگه بهشون هایکو میگن
نمیدونم...
ادامه مطلب
86/01/29-17:55 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته


ادامه مطلب
85/12/25-11:44 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

سینه خیز روی ریلها
در حالی که قطاری از روبرو ناجوانمردانه می آید

ادامه مطلب
85/12/04-22:48 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

خبر هایی از ....
ادامه مطلب
85/11/07-22:19 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته

ميلان كوندرا؛ آزمون و خطاي شكل های شخصيت پردازي در رمان
منبع : گاردین ، ترجمه : کوروش ضیابری
|
گفتار حاضر، يادداشتي كاملا شخصي بر آثار ميلان كوندرا است. نگاه يك طراح گرافيك و نويسنده ي پيش پا افتاده. هرچند در اين گفتار، قصد من بر آن نيست كه كتابهاي كوندرا را به صورت خاص مورد تحليل و نقد قرار بدهم بلكه به صورت عام و كلي، تصميم بر آن است تا روند حركتي ميلان كوندرا در عرصه ي ادبيات و نكات برجسته ي كار داستان نويسي وي را تحليل كنم كه به صورت عمده، به دو دسته ي “فقدان هويت” و “مشكل در ترجمه” از ديدگاه من، خلاصه مي شوند كه البته ضعف و ناتواني برخي مترجمان در برگردان آثار ميلان كوندرا كه متوجه خود من نيز مي شود را در اين گفتار، بررسي مي كنم هرچند كه به تازگي، چند نقد تخصصي شامل يك كتاب و چند مجموعه مقاله راجع به ديدگاه جامعه شناسانه ي ميلان كوندرا از منظر فلسفي منتشر شده است. |
ادامه مطلب
85/11/06-16:58 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته



حتما اون قصه قدیمی دو تا برادر که یکیشون کوزه گر بود و اون یکی کشاورز رو شنیدین که یکی از خدا بارون میخواست که برداشت محصولش خوب باشه و اون یکی میخواست بارون نباره تا کوزه هاش زودتر خشک بشن.....
حکایت فیلمسازی ما هم همینه. چند وقت پیش که یه سریال کار میکردیم از خدا می خواستیم برف نیاد.خانم امینی رو که دیروز دیدم می گفت تو برداشت نماهای بیرونی فیلمیکه اخیرا کار میکردند وضعیت هوا همیشه بر خلاف انتظارمون بود.
الان هم فیلمنامه سید وحید حسینی نامی مراحل اخذ مجوز!!
البته نذر کردم موقع تصویر برداری برف نیاد که هم کار مختل میشه و هم اسکان و حمل ونقل و ایاب و ذهاب عوامل سخت میشه.
اگه یه وانت داشتم میدادم پشتش با خط شکسته نستعلیق بنویسن "الهی به امید تو"
85/11/02-19:14 | | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته






حلیم