تبليغاتX
.................آرتاوریژ...............
 
.................آرتاوریژ...............

یادداشت های محمد پورعبداله فرشبافی
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
روز ـ داخلی - دفتر کار حاج حسین آرامش

اين عكس تزييني است

روز ـ داخلی - دفتر کار حاج حسین آرامش***

یک دفتر به غایت معنا شیک را می بینیم. دختران زیبا روی اما محجبه یکی پس از دیگری با حرکات دوربین همسو شده کارهای روزانه خود را انجام می دهند.

دختر ۱ تلفنی به کسی حرفهایی می زند و به ما می فهماند حاج حسینی که دارد می آید حسابی بد خلق و عصبانی خواهد بود.

دختر ۲ با تلفنی سیار برای حاج حسین بلیت رزرو می کند.بلیت برای فردا جای میدهد.

مرد ۱ که ریشو هم هست عکس هایی از جنگ را وارد اتاقی می کند . عکس ها را  سرو ته می آورد.

مرد ۲ میوه می چیند. پرتقالی اسرائیلی قل میخورد و به عکس های سر و ته ِ آن کنار بر میخورد.

پاهای حاج حسین توجه دوربین را جلب و با خود همراه می کند.

همه پرسنل وارد اتاق می شوند. دستها به نشانه احترام یا شاید ترس بهم گره می خورند.

حاج حسین در کنار بازی با آکسسوار حرف میزند.

گوشی تلفن را بر میدارد و می گوید این لامصب برا این اینجاست که برای ما تولید کار کنه ... به مرد ۲ اشاره می کند... حجت برای این به من و شما چای میده که گلومون سر قرارداد خشک نشه....

این اگه اینجاست "اشاره به گل روی میز" باید پول بسازه...این اگه اینجاست "اشاره به زیر سیگاری" باید پول بیاره....  این اگه اینجاست " اشاره به خودکار " باید پول بیاره....  این اگه اینجاست "اشاره به عکس زرمنده ای روز میز"......


* عکسش را گذاشت روی میز .... عکسش عمل کرد اما....

** این پست تقدیم میشود به آقایان بیضایی و حاتمی کیا

***  سکانسی از فیلمی که ساخته نشده و حتی متولد هم!!!

  


چند وقت پیش که یادتان هست یک پست گذاشتم که موتور های جستجو او را نمی شناسند...

حالا که رفت شاید چند روزی در صدر باشد...

مهری مهر نیا 



87/11/26-14:50 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
10 ساله هایی که برای یک 14 ساله جشن بزرگ تولد می گرفتند

 

10 ساله هایی که برای یک 14 ساله جشن بزرگ تولد می گرفتند

خانوم معلم که ندا میداد درس دیگر بس است ، مدادهای ته جویده را لای کتاب علوم می گذاشتیم و مقدمات و تمرینهای جشن بزرگ سال را شروع می کردیم.

به خاطر تعطیلی روز بیست و دوم ، ما یکی دو روز زودتر جشن می گرفتیم...اسباب پذیرایی جشنمان را میوه های یخچال خانه ها تامین می کرد.

موز ثروتمندان و سیب فقرا در کنار هم خوش جای می گرفتند.

گاهی خیار پلاسیده ای هم آن تو خود می نمایاند.

بعد که میوه ها را پخش می کردند هرکسی فارغ از آنچه آورده بود یکی بر میداشت.

 متن ارسالی از اداره را به اسم متن خانوم پرورشی تئاترش می کردیم. 

روزنامه دیواریهایمان از روزنامه های کشوری تغذیه می شدند. سرقت ادبی و انتحال که معنا نشده بود هموز برایمان...

ایام ماندگاری بود. هیچ کس جرات نمی کرد در آن روزها تمارض و غیبت کند.

ما  10 ساله هایی بودیم که برای یک انقلاب 14 ساله جشن بزرگ تولد می گرفتیم.

آن روزها نمی دانستیم با این رویداد که برایمان خیلی بزرگ بود هم سن و سالیم.

  روزهای خوبی بود...حیف....

 



87/11/09-10:39 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه  |لینک به نوشته