تبليغاتX
.................آرتاوریژ...............
 
.................آرتاوریژ...............

یادداشت های محمد پورعبداله فرشبافی
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
سینه ریز

         سینه ریز

 استاد عاشق زیبا روی ْ دختر شهر شده بود....

دخترک عاشقتر و لجام گسیخته تر.... آنقدر بی هوا که سینه ریز تابناک روی سینه خود را نپوشانیده، وارد منزلگه نزدیکترینِ شاگردان به استاد شده بود...

شما سالهاست در مریدی به استاد زانوی شاگردی در برابرش به زمین زده اید و او را بیشتر از هر کس دیگری می شناسید....چگونه آتش عشقمان را چون معشوقه ای لایق پر فروغتر کنم؟

این سئوال معشوقه ی سینه چاک از شاگردک استاد عاشق پیشه بود....

....معشوقه در پاسخ به اینکه در قبال این پرده گشایی شاگرد از اسرار وجودی مرشد چه چیز نصیب شاگرد خواهد شد هرچیزی را مجاز دانسته بود الا تنش که تنها و تنها شایسته مرشد بود....

شاگرد سینه ریز آویخته ی دخترک را طلب کرده بود و دخترک پشیمان از اینکه کاش آنرا نیز به همراه تن ظریفش در امان می داشت، قبول کرده بود....

دخترک دیگر نتوانسته بود بگوید که این سینه ریز متولد اولین معاشقه بین آن دو بوده و آن را چون صله ای در برابرشعری از جنس عشق از مرشد به یادگار گرفته است....

 شاگرد اما از همه چیز آگاه بود....

او گردنبند را که در عوض افروخته کردن عشق مرشد و معشوقه دریافت داشته بود،جلدی به زرگرخانه ایثار رسانیده بود تا بهترین نگین های زمردین را بدان بیافزایند و در روز پاسداشت استاد تقدیم او نماید تا دوباره ، زیباتر و گرانبها تر دست معشوقه برسد....

اما همه رویاهای شاگرد آن دم نقش بر آب شده بود که استاد او را چند قدمی پایینتر از زرگرخانه ایثار با طناب داری از جنس نگاه به جرم خیانتِ نکرده به مکافات رسانیده بود....

به زعم استاد شاگرد سینه و سینه ریز را ربوده بود.....


پاورقی ۱ : برداشت آزاد از داستان گردنبند فاطمه دختر رسول اسلام که چندین نیکی بواسطه آن صورت پذیرفت و به صاحبش فاطمه برگشت!

پاورقی ۲ : از اینکه فرصت مطالعه وبلاگهایتان را ندارم طلب اعطای فرصت جبران می کنم....



87/06/30-21:47 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه عکس ها |لینک به نوشته
پول

                

بچه که بودم دوست داشتم  بعد از اینکه بزرگ شدم حرفهامو تو کتابا بنویسن....

بزرگ که شدم...نا امید شدم....

یه حرفی هست واللا راستش زیاد مطمئن نیستم مال خودم باشه!

شاید یک روزی یک جایی دیده امش و ملکه ذهنم شده....شاید هم مال خودم است.....

پول

نه خداست و نه شیطان ...

اما کار هر دوی آنها را میتواند بکند!

 

 



87/06/21-1:37 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته
مصاحبت

مصاحبه روزنامه سرخاب با من...

( فایل pdf )

 

 کار فضای قهوه خانه ای و خاله زنکی نگرفت.

مصاحبه با محمد پورعبداله فرشبافی مدیر تولید فیلم شب سرباز

فریبا عاشقی

 



ادامه مطلب


87/06/09-22:17 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه  |لینک به نوشته
شب سرباز

 

خبرهای تازه از

شب سرباز

 

جام جم آنلاین

خبرگزاری فارس

خبرگزاری جمهوری اسلامی ( ایرنا )

پانا

مهد آزادی

پایگاه اطلاع رسانی صدا و سیما

خبرگزاری دانشجویان ایران ( ایسنا )

روزنامه جام جم

 * محمد حسن نوری وکیلی و هادی سلیمانزاده منفرد به ترتیب مدیران تصویربرداری و صدابرداری شب سرباز بودند.

 



87/06/06-22:34 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه خبر ها |لینک به نوشته
چراغانی / پوشک / تیزر

 

ایستگاه تاکسی

چراغانی /  پوشک  /  تیزر

 

شاید مطلب پرتی باشد اینی که می نویسم....خودم هم این روزها پرتم....جزء خاطرات تاکسی طبقه بندی اش خواهم کرد.شاید چون در ایستگاه تاکسی اتفاق افتاده است....

 قسمتی از شهر که در آن هستم چراغانی شده است...پلاکاردی مردم را متوجه می کند که برق مصرفی این   جشن  از شبکه سراسری برق نبوده و از طریق ژنراتور تامین میگردد....!!!!

تقویم ها روز جهانی انتظار منجی را رقم زده اند... نیمه ماه قمری است...

ایستگاه تاکسی پر از مسافرانی است که محکوم به ترافیک اند و شبِ  جشنی هیچ تاکسی ای آنها را سوار نمی کند....

برخی منتظر آتش بازی از سوی دولت هستند.

تاکسی ها یا سوار نمی کنند یا منتظر یک عیدی اجباری از طرف مسافرینی هستند که تا نیمه خیابان حالا دیگر پیش روی کرده اند....

یاد همین رانندگان در روز نهم و دهم اولین ماه قمری می افتم....در روزهای سیاه تقویم ها از مسافرانشان کرایه نمی گیرند...روی شیشه آنها کلمه احسان دیده میشود!!!

در فکر جامعه پسا مدرنمان هستم  که عید و عزایش تعاریف خود را دارد متوجه صدایی می شوم.....

کمی آن طرف تر زنی با چادر سیاهی مندرس روی زمین افتاده....او تصادف نکرده....مردم میگویند مردی چند ضربه محکم به سر و صورت او وارد کرده است....

نزدیکتر ها معلوم میشود آن مرد شوهر آن زن است....دختر بچه ای مات و مبهوت در کنار مادر پوشکهایی از مارک مشهوری در دست دارد....آنقدر کوچک است که میشود حدس زد پوشک ها مال خود اوست....مرد به معتاد ها می زند...زن از وظایف مادرانگی ...آبروداری و لطافت وجودش / پوشاندن  چهره را بر می گزیند....پلیس گذری خواهش مردم را والاتر از دستوریکه باید از مافوقش میداشت قلمداد نمیکند و راهش را می گیرد و می رود....

پوشک روی زمین افتاده است....

مردم نزدیک تر نمی روند...قانون  شاید دست و پا هایشان را بسته است....

اما گفته ها حاکی از آن است که چون زن میخواسته در تاکسی ای بنشیند که پیشتر مردی یک صندلی آنرا اشغال کرده / از طرف صاحبش دادگاه صحرایی شده است....

تاکسی گیرم نمی آید....پیاده گز می کنم....دارم به شب آن سه فکر می کنم....

یعنی تاکسی گیرشان می آید؟!؟!؟!

نکند پدر پول کافی برای خرید آن مارک خوب نداشته؟!؟!؟!

نکند مادر واقعا چشمش به مردان دیگر است؟!؟!؟!؟!

یاد تیزرهای شیک و پیکی که ازآن پوشک معروف از شبکه های مختلف دیده ام می افتم....

صدای انفجار های دولتی برای شادی به گوش میرسد....

 

  



87/06/03-1:42 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه خاطرات تاکسی |لینک به نوشته